یـکــــ صــبــــــحِ بـــــــآرانــی ...

تلنگر کوچکی است باران، وقتی فراموش میکنیم آسمان کجاست ...

یـکــــ صــبــــــحِ بـــــــآرانــی ...

تلنگر کوچکی است باران، وقتی فراموش میکنیم آسمان کجاست ...

یـکــــ صــبــــــحِ بـــــــآرانــی ...

چـشـم هـآ رآ بآیـב شـسـتـــــــ
جـــــــورِ בیـگـــر بـآیـב בیـב ...
کــــــآرِ مــــآ نـــیـــســـتــــــــــ
شـنــــآســآیے رآزِ گـلِ ســـــرخ
کـــآرِ مـآ شـآیـב ایــלּ اسـتــــــــ
کــہ میـآלּـ گـلِ نیــلـــوفـر و قرלּ
پــــے آوازِ حــقــیــقـــتـــــــــــــ
بــבویــــم ...

خوشبختی؟!

دوشنبه, ۷ مهر ۱۳۹۳، ۰۱:۵۶ ب.ظ

 

 

لطفا برای "خوشبختی" از پسوندِ "تر" یا "ترین" استفاده نکنید!

خوشبختی "تر" یا "ترین" ندارد.

 

 

 

 

+کنکور باز هم آمد و رفت و باز هم همچون همیشه ی اغلبِ رقابت ها، عده ی معدودی به آنچه می خواستند رسیدند و عده ی کثیری از آنچه میخواستند باز ماندند. و ما نمی دانیم تو که خواننده ی این سطور هستی از کدام گروهی. اما یک چیز را میدانیم واز آن بیم داریم. از آن بیم داریم که در میان این هیاهو ها، شخصیتِ انسانی تو تبدیل به یک عدد شده باشد، حالا یک رقمی یا دو رقمی یا سه یا چهار یا .... رقمی اش فرق نمی کند. این روز ها، روز هایی است که همگان خودشان را به صورتِ یک عدد می بینند که در پای کارنامه شان درج شده. و این، مستقل از آنکه آن عدد چند باشد، کوچک باشد یا بزرگ، یک رقمی باشد یا چند رقمی، چیزی نیست جز به حقارت کشیدنِ ظرفیتِ وجودیِ انسان. زندانی ها از وقتی وارد زندان میشوند، دیگر نام و فامیل و هویت بیرونی ندارند، تبدیل میشوند به یک شماره، که در همان بدو ورود به زندان، پلاک آن را می اندازند گردنشان و یک عکسِ رو به رو و یک عکسِ نیم رخ از آن ها می گیرند. و آن زندانی از آن پس خودش را با آن شماره معرفی میکند. از آن پس یک عدد است نه یک آدم.

و چقدر سخت است که ما هر سال شاهد یک زندانِ 1/5 میلیون نفری باشیم، که همه ی آدم هایش به یک شماره تبدیل می شوند، و از این نظر فرقی بین آن ها نیست. حتی شماره های 1 ، 2 ، و 3 اش عکس تمام رخ شان را میبینند که اینجا و آنجا چاپ میشود. اگر عکس نیم رخ شان هم چاپ میشد در کنار همان تمام رخ، شاید اندکی به خود می آمدند و از قید غرور خطرناکی که میتواند تا سال ها زندانی شان کند خلاصی می یافتند. و آن یکی ها که رقم شان بیشتر از آنی است که میخواستند، به کنجی می خزند و خود را در زندان غم اسیر میکنند. زندانی، زندانی است، چه زندانیِ غرور باشد و چه زندانیِ غم. و این که انسان با تمامِ ظرائفِ روحی اش، با تمام حساسیت هایش، با تمام انسانیت هایش، با تمام دغدغه هایش، با تمام خوبی هایش و بدی هایش را تبدیل کنیم به یک عدد و این بشود معیار ارزش گذاری، چیزی نیست جز به حقارت کشیدنِ وجود بشر، و مایه ی تاسف است. حقا که بد امانت داری هستیم.

اما این با توست که در میان این قیل و قال از کدام گروه باشی. میتوانی به این حقارت تن در دهی و همراه با جریان سیلابی که شخصیت انسانی ات را به قهقرا می برد، همراه شوی. میتوانی در غرور رتبه ی خوبت گم شوی یا در غم رتبه ای که مناسب خودت نمیدانی اسیر. اما ........... میتوانی جور دیگری هم باشی. میتوانی زنجیر ها را پاره کنی، خودت را از زندانِ تنگِ آن چند رقمِ لعنتی رها کنی، به سوی حقیقت فرار کنی، ریه هایت را پر از اکسیژن کنی، بر فراز قله ی توانایی های بشر بایستی، دستانت را از هم باز کنی و فریاد کنی: "من یک انسانم، با تمام ابعاد متنوعی که یک انسان دارد، و با تمام خصوصیاتی که بسیاری از آن ها منحصر به فردند. زنجیر ها را پاره کرده ام، و مسیر عروج را میبینم که چقدر راه های مختلف دارد. من در هر حال، در مسیر تعالی پیش خواهم رفت"

و من دختر مهربانی را میشناختم، که هر چند وقت یک بار به یکی از مراکز نگهداری کودکانِ بی سرپرست سر میزد، و چه محبت ها که به بچه های آنجا نداشت، و چقدر به آنها میرسید، و بچه ها ی آنجا چقدر او را دوست داشتند. و روزی که دیدم به خاطر رتبه ی چهار رقمی کنکورش دارد گریه میکند، نشستم و های های به حالِ "انسانیت" گریستم. و بر خودم لعنت فرستادم که متر هامان را چه شده است. آیا داریم ارزش انسانی یک فرد را با این اندازه میگیریم که توانسته است در 18 دقیقه به چند سوال از 25 سوالِ عربی پاسخ دهد؟!

                                                                                                                                               (منبع: اندیشه سازان)

 

پ ن 1: موفقیت در کنکور، گرچه هدفی بزرگ است اما تلاش ما برای باز کردنِ راهی به "خوب" و "انسانی" زندگی کردن، هدفِ بزرگ تری است. تلاش برای کسب دانش و نهراسیدن از سرگشتگی، اندوه و نومیدی است که از ما انسانی دیگر میسازد، پس کنکور به ما فرصتی می دهد تا انسان بودن را، در میانه ی این شبِ تیره، تمرین کنیم. چه بسا که این تمرین، مستقل از نتیجه اش، به ما کمک کند تمام عمر، انسان بمانیم. بنابراین بیایید به جای اینکه از شرِ کنکور حرف بزنیم، قدر کنکور را بدانیم. به جای اینکه خود را در گندزار رتبه و نمره و نتیجه و جاه طلبی ... غرقه کنیم، از آن در راستای شناخت عمیق تر زندگی و انسانیتمان بهره جوییم. (منبع: اندیشه سازان)

 

پ ن2:

تن آدمی شریفست به جان آدمیت   نه همین لباس زیباست نشان آدمیت
اگر آدمی به چشمست و دهان و گوش و بینی   چه میان نقش دیوار و میان آدمیت
خور و خواب و خشم و شهوت شغبست و جهل و ظلمت   حیوان خبر ندارد ز جهان آدمیت
به حقیقت آدمی باش وگرنه مرغ باشد   که همین سخن بگوید به زبان آدمیت
مگر آدمی نبودی که اسیر دیو ماندی   که فرشته ره ندارد به مقام آدمیت
اگر این درنده‌خویی ز طبیعتت بمیرد   همه عمر زنده باشی به روان آدمیت
رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند   بنگر که تا چه حدست مکان آدمیت
طیران مرغ دیدی تو ز پای‌بند شهوت   به در آی تا ببینی طیران آدمیت
نه بیان فضل کردم که نصیحت تو گفتم   هم از آدمی شنیدیم بیان آدمیت

 

 

حرفِ آخر:   بیایید همه مون سعی کنیم خوشبخت باشیم! حتما تاحالا شده مثلا روز مادر از مادرتون بپرسید مامان واست چی هدیه بگیرم؟ و قطعا در پاسخ شنیدید: هیچی! تو فقط خوشبخت شو! من هیچی نمیخوام! من فقط خوشبختی تو رو میخوام! تنها خواسته ی مادرامون اینه که ما خوشبخت بشیم! خوشبختی معنای والایی داره، ای کاش با چیزای دیگه اشتباهش نگیریم. ای کاش هیچوقت یادمون نره هدفِ آفرینشِ مون رو! هدفِ آفرینشِ این اشرفِ مخلوقات رو! بیایید همه مون سعی کنیم خوشبخت باشیم! این تنها خواسته ی مادرامونه!! این تنها خواسته ی پدرامونه!! و تنها خواسته ی خدامونه. بیاید همه با هم سعی کنیم خوشبخت باشیم...

 

 

و خوشبختی چیزی جز رسدن به انسانیت نیست.

 

 



  • بـــــآران (یک صبحِ بارانی ...)

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی